![]()
تا بار گذاری صفحه کمی صبر کنید
اين تازه آغاز روياي من است
سرانجام انوشه انصاري نخستين ايراني مسافر فضا شد. 9 روز اقامت در ايستگاه فضايي تجربههاي بينظيري را براي او به همراه آورد، از دشواري ورود به شرايط بيوزني، تا اقامت فراموشنشدني در خانه فضايي بشر و فشارهاي سنگين ورود به جوّ زمين. انوشه در حالي به روياي ديرينه خود تحقق بخشيد كه آن را آغاز روياي تازهاي در پروازهاي فضايي خصوصي ميداند.
پوريا ناظمي
![]()
اينجا بايكونور است، محلي رويايي براي عاشقان فضا؛ جايي كه گاگارين پرواز تاريخي خود را از آن آغاز كرد و درهاي فضا را بهروي انسان گشود. اينجا بايكونور است، نمادي از عظمت دوران اوج رقابتهاي فضايي و گرانيگاه پروازهاي فضايي بلوك شرق. سپيدهدم در هواي سرد قزاقستان زماني كه قدم بهمحوطه عمومي پايگاه بايكونور ميگذاري ميتواني از دور رديف درختاني را ببيني كه منظم در دوسوي جادهاي طولاني صف كشيدهاند، در سرماي گَزَندهِ بامدادي، زماني كه از ميان اين درختان ميگذري گويي ميتواني صداهايي را از دل تاريخ بِشنَوي. هر يك از اين درختان را يكي از فضانوردان پس از پايان سفر خود به زمين نشانده است. درخت يوري گاگارين اينك نزديك به نيم قرن است در دل اين دشت وسيع پابرجاست و تعداد زيادي درخت جوانتر آن را احاطه كردهاند. اگر از سرماي هوا آزُرده شدي و قدم به داخل هتل ويژه بايكونور گذاشتي ميبيني كه روي درهاي اتاقهاي اين مركز امضاهايي با خطوط مختلف وجود دارد. فضانورداني كه درون اين اتاقها بودهاند پيش از پرواز امضاي خود را بر در حَك كردهاند. در راهرو هتل كه قدم مي زني چشمانت روي در يكي از اتاقها نام آشنايي را مييابد: انوشه انصاري، < امضاي من الآن كنار گِرگ اولسون، سومين فضاگرد تاريخ و ماركوس پونتس، نخستين فضا نورد برزيلي حك شده است.> اينك ايرانيان نيز در بايكونور حضور دارند. در بين صداهايي كه در تاريخ اين محل ثبت شده است و هر يك بهزباني سخن از نخستيني در پروازهاي فضايي ميگويد، صدايي بهزبان فارسي ميگويد. زماني نخستين فضانورد ايراني، نخستين فضاگرد بانوي جهان، نخستين بانوي مسلمان مسافر فضا و نخستين وِبلاگنويس فضايي جهان در اينجا حضور داشته است.
بايكونور براي همه عاشقان فضا محلي رويايي است اما انوشه انصاري در اين محل روياي كهن خود را به حقيقت رساند تا در پايان راهي سخت بهاين نقطه برسد و زندگي خود و اطرافيانش و مردم را دگرگون سازد و الهامبخش بسياري از مردم و جوانان جهان باشد.
انوشه انصاري ميگويد كه از كودكي شيفته آسمان و ستارگان بوده است و از زماني كه دختر بچه كوچكي بوده در تهران بهآسمان چشم ميدوخته و در حالي كه زيبايي ستارگان آسمان مجذوبش ميكرده از خود ميپرسيده آيا در آن بالاها هم دختركي چشم بهآسمان دوخته است.
او پس از ورود بهآمريكا در رشتهIT شروع بهادامه تحصيل كرد و خيلي زود توانست تواناييهاي فني و مديريتي خود را آشكار كند تا تبديل بهيكي از موفقترين مديران جوان آمريكا شود و بههمراه خانوادهاش فرصتي را كه منتظر آن بود بهدست آورد. پس از سوددهي شركت آنها، كه اگرچه از يك شركت كوچك آغاز شد اما بهسرعت بهرشدي چشمگير دست يافت، خانواده انصاري فرصت آن را يافت تا بهروياهاي خود بپردازد و با حمايت از جايزه ايكسپرايز، براي سفر مداري غيردولتي، خود را بهيكي از چهرههاي مطرح صنايع فضايي غير دولتي بدَل كند. اگرچه او در همان جا متوقف نشد و دركنار اين كار روياهاي ديگر خود در زمين را با تأسيس و حمايت از بنيادهايي مانند آشوكا و روياسازان ادامه داد. در آستانه سفر او بهفضا كه با هزينه شخصي خود او صورت ميگرفت و نقطه عطفي در فعاليتهاي او بود بسياري بهنحوه هزينه اين مبلغ براي اين سفر اعتراض كردند و انوشه خود بهآنها پاسخ داد <اما پول من از كجا آمده؟ بهشما ميگويم. از كار سخت، از ريسكهايي غيرقابل باور و فداكردن خيلي از چيزها كه من و خانوادهام براي بهدست آوردن هدف مشتركمون از دست داديم. آيا ما حق داريم با پولي كه بهسختي بهدست آورديم چنين كنيم؟ من فكر كنم اين اجازه رو داشته باشيم! اما آيا اين بهمعني اونه كه من نسبت بهاونچه در جهان اطرافم ميگذره بيتفاوتم و بهاونها اهميت نميدم ؟
من به بچههاي گرسنه غذا نميدم نه بهاين دليل كه گرسنگي اونها برام مهم نيست بلكه به اين دليل كه غذا دادن به ۱۰۰، ۱۰۰۰ يا ۱۰۰ هزار نفر مشكل رو حل نميكنه. در حالي كه يكي از ريشههاي اصلي گرسنگي بهمسائلي مثل خشكسالي و استفاده از روش هاي غلط كِشت و كار برميگرده و شما ميدونيد كه تحقيقات فضايي چه كمك عظيمي به ايجاد تغيير در شرايط كشت و از بين بُردن آفَت از محصولات كشاورزي ميكنه؟
![]()
تنها راهي كه براي حل اين مشكل وجود داره اينه كه آموزش كاملي براي جوانها مهيا كنيم تا بهمتفكران آزادانديشي تبديل شوند، كه اصول و استانداردهاي اخلاقي اونها رو ديگران ننوشتهاند و مردماني هستند كه موقعي كه نياز بهتغيير رو احساس ميكنند براي انجام دادن اين تغييرات اساسي آماده هستند. و اين پياميه كه من قصد دارم بهگوش مردم جهان برسونم.
من از بنيادها و مؤسساتي مثل zX-Prie وASHOKA حمايت ميكنم بهاين دليل كه آنها بهدنبال تغييرات كوچك در جوامع كوچك نيستند بلكه آنها در پي ايجاد تغييراتي بزرگ در جهان و ساختن محلي بهتر براي زندگي مردماند. بهاي يك رويا چقدر است...؟ براي من گذاشتن پول و تمام زندگيام در جايي كه لازم است.>
و سرانجام سفر او آغاز شد، سفري كه در آن انوشه فقط يك توريست فضايي نبود. او بههمراه سازمان فضايي اروپا (اِسا) آزمايشهاي دشواري را درباره سلامت در فضا انجام داد، فيلمهاي آموزشي از زندگي در مدار تهيه كرد، در ارتباط راديويي با مراكز آموزشي جهان سعي كرد شوق جوانان را بهفضا برانگيزد، با وبلاگي كه از فضا نوشت، كه ترجمه فارسي آن در سايت شخصياش منتشر ميشد، واقعيتهاي ناگفته زندگي فضايي را آشكار كرد و در همه اين مدت زنجيره هويتي خود با وطنش را از هم نَƒگُسَست.
سرانجام شمارش معكوس پرتاب فرا رسيد تا بايكونور در بامداد دوشنبه ۲۷ شهريور برگي ديگر بهتاريخ خود اضافه كند. <سرانجام اون لحظه فرا رسيد و شمارش معكوس شروع شد. لوپِز، ميشا و من دستهامون رو روي هم گذاشتيم و گفتيم: آمادهِ رفتَنيم... من خدا رو شكر مي كردم كه كمكم كرد تا رويام به واقعيت تبديل بشه و همينطور بهخاطر همه چيزهايي كه بهمن داده. من از اون خواستم كه در قلب همه عشق رو قرار بِده و صلح رو براي اين مخلوق زيبايي كه بهش زمين ميگيم بهارمغان بياره.>
بعد از پرتابي آرام زمان موعود بي وزني فرا رسيد و انوشه با روي گشاده به استقبال اين لحظه رفت. <جدا شدن آخرين مرحله موشك براي من خيلي جالب بود و بعد بي وزني... احساسخوشايندي از آزادي كه لبخندي رو بر چهره همه نشوند. من بهآهستگي از صندليم بلند ميشدم و به خنديدن ادامه ميدادم. نميتوانستم باور كنم .... صادقانه بگم همه چيز هنوز برام مثل يك روياست.>
روز اولِ مأموريت با چنين شرايط خوبي آغاز شد اما ۲ روز بعدي تا پيش از رسيدن بهايستگاه براي انوشه همراه با فضا زدگي وحشتناكي بود. <اونها مرتب بهمن ميگفتند كه نبايد روز اول سفر بهبيرون نگاه كنم چون باعث ميشه كه حالَم بد بشه اما خوب من نميتونستم جلوي خودم رو بگيرم... همه چيز خيلي خوب بود. صبح روز بعد وقتي كه بيدار شدم خيلي هيجانزده بودم. بهسرعت از كيسه خوابم بيرون اومدم و د رحالي كه سرم بهسمت قسمت فرود فضاپيما بود مشغول شنا در اطراف شدم. بهمحض اين كه متوقف شدم متوجه شدم كه اين كارم ايدهِ خوبي نبوده چرا كه انگار تمام محتويات بدن و معدهام بهرقص دراومده بودند ... بهاين ترتيب من اونجا با سردرد بسيار زياد و دردِ آزار دهندهاي در ناحيه كمر و همينطور حالت تهوع مواجه شدم. و با خودم ميگفتم اين شروع خوبي نيست - و نكنه كه در تمام مدت سفر با اين حالت مواجه باشم>.
اما اندكي استراحت و چند بار تزريق داروهاي مقابله با شرايط فضا زدگي و از همه مهمتر نزديك شدن بهايستگاه حال انوشه را بهتر كرد. <من وقتي كه بهايستگاه نزديك ميشديم بيدار شدم و شاهد اين بودم كه چطور سانتيمتر بهسانتيمتر بهايستگاه نزديك ميشيم. هر اينچي كه بهايستگاه نزديكتر ميشديم من هم بهتر ميشدم تا اين كه سرانجام كاملاً بهايستگاه متصل شديم. بعد از مدتي تصميم گرفتم از جاي خودم بلند شم و لباس فضاييم رو در بيارم. ميدونستم كه هنگام ورود ما بهايستگاه دوربينها اونجا هستند و من نبايد شبيه بهيك سگ مريض بهنظر بيام.... بهمحض اين كه قدم در ايستگاه فضايي گذاشتم مثل اين بود كه وارد خانهام شدهام.